خورشید سوزان
من ارزوهای انباشته ام را در کوچه پس کوچه های دیروز جا گذاشته ام . . . وخیره به مسیر فردایی می نگرم که پر است از تردید . . . بگو گام برداشتن در کدامین راه مرا به خوشبختی می رساند !!!؟ ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته یک سینه غرق مستی دارد هوای باران از این خراب رسوا امشب دلم گرفته امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته خون دل شکسته بر دیدگان تشنه باید شود هویدا امشب دلم گرفته ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته ندیدم بهاری / محبت ز یاری / دلم غرق خون شد / عجب روزگاری شمع داني که دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد تو نيز خاموش شوي.... عصري است غريب و آسمان دلگير است
کاش می دانستید که زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست زندگی خوردن و خوابیدن نیست زندگی حس جاری شدن است زندگی کوشش و راهی شدن است از تماشاگر اغاز حیات تا به جایی که خدا می داند منبع وبلاگ جهان اندیشه ی خداست ************************ عمری به جز بیهوده گفتن سر نکردیم تقویمها گفتند و ما باور نکردیم دل در تب لبیک تاول زد ولی ما لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم ******************************************* همیشه خسته از روزای برفی **************************** امروز تولدمه دوستای مهربون اگه گفتین چند ساله شدم؟ از روزی که پا گذاشته بودم توی عالم از زندگی نا امیدم و رو به زوالم کارم شب و روز شِکوه ز بی رحمیه گردون ای چرخ فلک بسته دیگه چرخو نگردون کردی بازی با خلق و بلا سرش آوردی لطفا تمومش کن باشه بازی رو تو بردی هر کجای دنیا که می رم مبصر و والی تنها راهم اینه بزنم به بی خیالی دنیای بدون دغدغه برام یه رویاست لعنت به کسی که مبصر کلاس دنیاست کاش به فکر اونا باشیم که از این زمونه سیرن اونا که تو عصر آهن ، تشنه ی یه جرعه یادن وقتي كه مُردم روي سنگ قبرم حتي يه شاخه گل برام نذاريد زنده بودم كسي بهم گل نداد فهميده بودم همه بي مراميد هميشه در حسرت قطره بارون كه وقتي زنده بودمم نباريد گريه وزاري نكنيد بي خودي تو سختيام اشكي بهم نداديد اينك كه مردم لا اقل تا ابد بذر محبت بين هم بپاشيد منو گذاشتيد زير خروار خا ك لطفا با ديگران اينطور نباشيد ************************* قطار آدمیت در عبور است ولیکن آدمیت دورِ دور است در آن ریلی که مشتی سنگ دارد حکایت از دلای تنگ دارد و آن سوت قطار بی خدایان به این معنا که عمرت رو به پایان اگرچه این قطار در یک مسیر است ولی واگن به واگن دل اسیر است و تونل های این راه پر از سنگ چو مهری است بر دنیای بی رنگ همین کوه بلند و خیلی دیرین نشان مرگ فرهاد است و شیرین و روزی این قطار نابود گردد تمام این مسیر چون دود گردد و زاد و توشه ی انسان بماند و آن هنگام خدا فرمان براند و این است یک قطار آسمانی دعا کن تا ابد در آن بمانی اگر بعد از مرگم از تو پرسیدند : آن وجودي را كه زماني با تو ميديدند كه بود؟ من از کجا شروع کنم وقتی سرآغاز ندارم یک قلم و یک کاغذ و یک درد همیشگی نمیشه با نوشته ها که همه دردها رو بگی یه بغض خام توی گلوم یک دنیا حرف نا تموم آرزو ها پشت سرم نگاه من به روبروم حرفهای پر شکایتی رو کاغذ های خط خطی از من فقط مونده به جا قلب پر از شکایتی این کاغذای خط خطی نامه دردای منه جای پای اشک من از گریه های نم نمه غمی نشسته تو دلم اشک چه زیبا شده باز ترانه هام زمزمه مستی شبها شده باز غم شکستن روبروم که عاشقانه دیده ام با اشک غزل شکفتم با بغض غزل چیده ام از کس گله نمیکنم شکایت از دل منه دلم هنوز در حسرت یک آرزوی باطله اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم این شعر تا ابد با تو خواهد زیست حتی وقتی که من دیگر نباشم یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند عاشقانت تو را ترک می کنند اما شعر عاشقانه همیشه با تو خواهد بود پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم! شعری از اعماق جان٫ که مرا به یاد تو آورد...... شعری که همیشه با تو بماند سلام بر خدای عزیزم... باز دوباره شب شد ؛ لحظات زیبای مرموز هستی فرا رسید... شب شد و بی قراری انسانِ تنها... شب شد و زمان نجوای شبانه... ای تدبیر کننده ی هستی! ای که آفریدی جهان را و آن را به اراده ی خود نگه می داری... لحظات زیبای با تو بودن را از انسان های خاکی مگیر ؛ چرا که انسان جدا مانده از تو ، تنها با بودن ِ با تو آرام می گیرد... ای زیبای هستی! ای که بوی تو سراسر عالم وجود را گرفته و تنها کمی احساس و شعور می خواهد تا ترا احساس کند... آن لحظه ایی که بوی تو به مشام ما می رسد، به آن می ماند که انسان گمگشته ی خود را یافته است؛ مست و بیخود شده به این سو و آن سو می رود...گویی در حریم ِ حرم ِ یار سکنی گرفته...همچو کودکی معصوم که وارد مکان مقدسی شده... بی دغدغه و خیال و بدون هیچ ناامنی، فقط و فقط ترا احساس می کند و می خواهد پرواز کند، می خواهد اوج گیرد ودر همان دم جان از بدنش خارج شود و به تو ملحق گردد... ای مهربانترین! ای صبورترین!... بر بندگان گنهکارت ببخش و آنها را هدایتی عطا کن که در پناه تو راه را گم نکنند...و این بنده ی ضعیف را عاقبت به خیر نما و به گونه ایی نشود که در آخرِ کار با باری از گناه به سویت آید... برای این بنده ی گناهکارت چیزی دردآورتر از جدایی تو نیست... خدایا ببخش مرا؛که دوباره می نویسم؛ چرا که نه من و نه قلمم لیاقت نوشتن از تو ندارد... چشمانم اشکبارست، چشمانم حیرانست، نمی دانند چگونه چو منی نالایق آنها را به هر سو می کشاند... دست هایم لرزانند ، پاهایم بی قرارند، نمی دانند چگونه منی خطاکار آنها را به راهی می برد که گریزانند... قلبم نالان است و مغزم درگیر... و همه از منی گناهکار می پرسند: "مگر خدای مهربان از تو چه خواسته که اینگونه ما را عذاب می دهی"...خدایا خودم هم حیرانم که چگونه از چو تویی دورم، از چو تویی مهربان مهجورم... ای حلاوت دل های خسته! ای بهترین پناهگاه انسان بی پناه! پناهم ده، با بار عظیمی از گناه؛ که اگر چو تویی بزرگوار مرا نبخشایی ، پس خطاکاری چو من به کجا امان آورد... ای بزرگی که تمام خطاهای من در پیشگاه عظمتت قابل چشم پوشیست!، به خاطر بزرگی ات ، عذابم مده... اگر می خواهی عذابم نمایی پس بسوزانم ولی من حتی در سوختن تنم هم به یاد ت خواهم بود.پس بسوزانم ولی هرگز یادت را از من مگیر... چشمانم اشکبارست... روزی از روزها، شبی از شب ها، خواهم افتاد و خواهم مرد، اما می خواهم هرچه بیشتر بروم. تا هرچه دورتر بیفتم، تا هرچه دیرتر بیفتم، هرچه دیرتر و دورتر بمیرم. نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه، پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمان، افتاده باشم و جان داده باشم، همین ****************** دلم تنگ است... به دنیای تنهایی ام پناه آورده ام؛ همان دنیایی که همیشه ی زمان ها در آن آرام می گیرم... در این دنیا آموختم تنها آمدن، تنها بودن و تنها رفتن را... این سرنوشت غم انگیز انسان است... در این میان هرچه انسان از دنیای فراموشی بیشتر فاصله می گیرد، تنهاتر می شود و هر چه روح فراخ تر می گردد، غمگین تر می شود و محزون تر ... سر در گریبان غم و چشم در افق دوردست خدا کرده ام و از این فاصله می نالم... غمگینم به خاطر غم دیگران؛ انسان های تنهایی که جزء خدا کسی ندارند تا درد دلٍ بی تابشان را چو من با او گویند... و این است سرگذشت انسان، انسانِ عاشق آفریده شده ی خدا... و همیشه عشق در جدایی معنا می یابد... عاشق سینه چاک می باید در فراق و جدایی از معشوقش جدا نباشد... در زمان هایی که نمی بیندش، ناله سر کند و در وصال تنها نظاره... در دوری فریاد برآوردن و در لحظه ی رسیدن تنها نگاه دوختن و فرصت را غنیمت شمردن و محو شدن در او، شیوه ی دلباختگان است... خدایا! غمم را ز چشمم نمی خوانی؟!... خدایا عاشقم و مزد چنین عاشقی، تنهایی است، تنهاییی بهتر از تمام با هم بودن ها... آی عشق می کنی دوباره گمراهم دردا من جوانی را به سر کردم تنها از دیار خود سفر کردم دیریست قلب من از عاشقی سیر است خسته از صدای زنجیر است دریا اولین عشق مرا بردی دنیا دم به دم مرا تو آزردی دریا سرنوشتم را به یاد اور دنیاسرگذشتم را نکن باور من غریبی قصه پردازم چون غریقی غرق در رازم می روم تنها به صاحل ها تا بیابم خلوت دل را روی موج خسته ی دریا می نویسم اوج غم ها را تو داری می رسی به قله ی کوه … ـداری هر لحظه از من دور میشی ازم دل می کنی مجبور میشی ـتا مه راه و نپوشونده نگام کن اگه رو قله سردت شد صدام کن یه رنگ ِ مــُـرده از رنگین کمونم.. من این پایین نمیتونم بمونم ! منم اونکه تو رو داده به مهتاب ! کسی که روتو می پوشونه تو خواب کسی که واسه آغوش ِ تو کم نیست می خوام یادم بره.. دست خودم نیست ! پروردگارم ... با تو تورا شناختم و تو بودی که به سوی خود راهنماییم کردی به سوی خود ت خواندی. اگر تو در کار نبودی من تو را نمی شناختم . سپاس ان خداوندی را که می خوانمش مرا می پذیرد و حال انکه نوعا در هنگام دعوت کوتاهی می کردم سپاس ان خداوندی را که از او می طلبم و حاجتم بر می اورد با انکه کمتر به در خانه اش می روم . سپاس ان خدا را که اجازه فرمود تا هر انگاه که مایل بودم با او خلوت کنم و حاجات خویش عرضه دارم. بدون هیچ میانجی و واسطه ای با او راز گویم . سپاس انرا که منحصرا حاجاتم را با او در میان می گذارم و اگر جای دیگرم حواله می داد خوارم می کردند و حاجتم بر نمی اوردند . امید گاهم اوست و اگر امید به دیگران می بستم ناامیدم می کردند. سپاس ان خداوندی را که سروکارم با خود وا گذاشت به دست دیگرانم رها ننمود تا زبون و پستم دارند . سپاس ان خداوندی را که دم از دوستی با من زند و حال انکه نیازی به من ندارد . ان گونه ام بردباری می فرماید که گویی اصلا در پیشگاه با عظمتش گناهی نکرده ام . پس چنین خدایی بهترین کس در نزد من است . سلام به همه دوستانم حالتون خوبه خوبين ببخشيد كه نتونستم اين روزها بيام ولي حالا اومدم براي هميشه بازم ميام تا بعد باي دلتنگم و از گفته ام افسوس بارد . حیرانم و از دیده ام اندوه ریزد بی تابم و تاب پریشانی ندارم خاموشم و از سینه ام فریاد خیزد در ظاهر آرام من طوفان عشق است در خنده ی من گریه ی تلخی نشسته است من د ر حصار بخت بد فرجام اسیرم از چارسو برمن در امید بسته است . روزی من واو همرهان شاد بودیم آوای ما هرسو طنین انداز می شد تا دست او در دست عشق آلود من بود درهای شادی بررخ ما باز می شد در کوره راه زندگی گم کردم او را در خود نمی بینم توان جستجویی می خوانم اورا با صدایی ضجه آلود اما جوابی بر نمی خیزد زسویی به دل هرگز نمی دادم خیال آشنایی را مانده ام در کوچه هاي بي کسي ... سنگ قبرم را نميسازد کسي... سوختم خاکسترم را باد برد... بهترين به نگاه سبز تو، باغ اميد جوانه زده است. شوق فردا پيداست. در نگاه سبز تو راز زندگي است؛ مِهر؛ راز عاشق شدگي؛ راز يک طلوع سبز؛ راز جاودانگي؛ راز ماندگاري رابطه هاست. راز يادگار هم عهدي ماست؛ من و تو! راز سبزي نگاه چشم تو، ماندني ترين يادگار عشق من، جاودان ترين باد! ماندني ترين باد! راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود با غرور هم قد و بالای بام آسمانی بارها در خود شکستن کار آسانی نبود بارها این دل به جرم عاشقی زیر سنگینی بار غم شکست بارها این کودک احساس من زیر باران های اشک من نشست آرامشي حقير باشد در عمق درّه اي از سرزميني دور؛ وقتي كه تو، روياي كودكانه ات را بر بادبادك كودكي مي نويسي و در بالاترين قله هاي سرزمينت _سنام _ رها مي كني... و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد. ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند. و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و يادآوري خاطرات دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم. ولي نيافتمت. از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟ مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم. روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت. شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد، اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است. كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد. ماه من ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد، نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن. بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند. همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته. زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود. تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد. مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.





افسوس براي دل سپردن دير است
هر بار بهانه اي گرفتيم و گذشت
عيب از من و توست ، عشق بي تقصير است...
تو مرا مي فهمي من تورا مي خواهم و همين ساده ترين قصه يك انسان است تو مرا مي خواني من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم و تو هم مي داني تا ابد در دل من مي ماني صبح بي تو رنگ بعد از ظهر يک آدينه دارد بي تو حتي مهرباني حالتي از کينه دارد

بدان امید كه قصری بنا كنی روزی ![]()
به تیشه كلبه آباد خویش مكن ویران![]()
عشق پریشون شده ی دو حرفی
گفته بودم اگه دلت گرفته است
کنج دلم جا واسه ی دلت هست
شاید دلت خواست و پاهات نیومد
یا شاید هم دلت باهات نیومد
هرچی که بود بذار که گفته باشم
هرجا که هست دلت منم باهاشم
عشقت گذشته از پل دشت پر از گلایول
گمشده ی دو حرفی خسته ی روز برفی
گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفته است
بیا که کنج قلبم جا واسه ی دلت هست
حالا که تقویم من زمستوناش زیاده
تو کوچه های سردش همیشه برف و باده
باید بیای ببینم بهار خنده هاتو
بیا بذار تموم شه روزای برفی باتو
رنگ غمو به شعر شادم زده
دشت پر از گلایول غمزده
دلم میخواد خودت بیای ببینی
نبض منو قلب تو باهم زده
عشقت گذشته از پل دشت پر از گلایول
گمشده ی دو حرفی خسته ی روز برفی![]()
![]()
![]()

کاش که دست کم نگیریم ، اینجور آدما زیادن
نذاریم که تو چشاشون ، بشینه دونه ی اشکی
اونا فانوسن و خاموش ، آره فانوسای مشکی
دنیاشون شاید یه شهره ، خالی از قهر و دو رنگی
توی سینشون یه قلبه جای این دلای سنگی
چهرشون شاید به ظاهر مثل دیگران نباشه
اما نور مهربونی ، توی شهرمون می پاشه
غم چشماشون عجیبه ، توی خاطرا می مونه
ما ازش خبر نداریم ، چیزی رو که اون می دونه
توی این عصر پر از درد، خیلی آدما یه دنیان
خیلیا تو جمع دنیا ، بی قرار و تک و تنهان
زیر سایه ی سلامت ، هواشونو داشته باشیم
توی جمع بی قرارا ، عطر خوشبختی بپاشیم
به بهونه ی زمونه ، نذاریم که برن از یاد
بذاریم زنده بمونن ، مثل عشق پاک فرهاد
قصه ی فانوس مشکی ، صحبت دیروز و فرداس
قصه شون مال حالا نیست ، از حالا تا ته دنیاس
نمی گم با این ترانه ، گل کنه محبتامون
جایی رو باید بگیرن ، همیشه تو فرصتامون
این ترانه یه اشارست به دلای خواب و بیدار
که به یاد اونا باشیم همه به امید دیدار
غم تنهایی رو باید از نگاهشون بخونیم
خدا خیلی مهربونه ، اگه ما بنده ی اونیم........
بگو: دنيايي از عشق بود كه درحسرت رسیدن به كرانه عشق مرد.
بگو: ديوانه ی بت پرستی بود كه بتش را ديوانه وار دوست مي داشت.
بگو: اشك در بدری بود كه به هيچ ديده اي به جز ديده ی من آشيان نداشت.
بگو: برای اندك زمانی با من بود ولی تا آخرين لحظه هايش می گفت:
تــا ابـــد دوستت دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


از این که بودنت با من٬ برای من همه چیزه
از این بودن خبر داری؟ از این که رفتنت سخته
از این که مرد ِ تو٬ بی تو٬ یه بیچاره س! یه بدبخته
دلم خوش بود که اینجایی! اگر چه راهمون دوره
من اینجا میشکنم بی تو! من اونم٬ انوکه مغروره
خبر داری بدون تو٬ واسه اشکم پناهی نیست
میخوای بی من بری؟ باشه! برو اینکه گناهی نیست
دارم از غصه می پوسم! با این قلب پر از دردم
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!
ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!
کسی حال من تنها نمی پرسد
ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!
در دل همه خار غم شكستيم دريغ
واز دست غم عشق نرستيم دريغ
عمري به اميد يا ربرديم به سر
با يار دمي خوش ننشستيم دريغ
اگر در دل می دیدم غم و درد جدایی را
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
مرا از ياد برد...
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش
براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم 
سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا 
به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه 
تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر، 
زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم 
جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي 
آسم خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با 
گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس 
كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ... 
مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم 
سلام به دوستان گرامی
با قبولی طاعات و عبادات شما عزیزان
منم به نوبه ی خودم عید سعید فطر رو برای شما عزیزان و دوستان گرامی تبریک عرض میکنم![]()
عیدتان مبارک![]()
روی ديوارهای کوتاه دلم
نه رفيقی نه صدا نه آشنايی
پاييز ما آدماست فصل جدايی
غم من اي غم من ای عزيزترينم
با همه تنهايات تنهاترينم
تو ديگه خسته نشو از منو حرفام
تو نباشی واسه کی بياد نفسهام
پس بزار آروم آروم اشکم بباره
تا که دل تا فردا شب طاقت بياره
بيا اين من و دل يه آشيونه
جز تو اين تنهايمو کی ميپوشنه
راحت جان مرا دور ز من نگذاريد
صبر من کو خدايا دلم لبريز است
اين همه قول و قرار پشت سرم نگذاريد
مقصدم تار و فانوس فلک تاريک است
چاه از کينهء خود در گذرم نگذاريد
دل چه خوش بود که روزی برسد در ره او
آرزو مرد و دگر خون به جگر نگزاريد
دور از صدا دور از همه
منو به فردايی ببر
جايی که ديوارش کمه
منو ببر، منو ببر
به سرزمين قصه ها
از اين ديار آهنی
از اين غمها از غصه ها
منو ببر، منو ببر
به جشن رقص گندم ها
اونجا که خونهه هاش گلی
اما پر از پنجره ها
منو ببر، منو ببر
به دشتی که همسايمون
آسمون و ستاره ها
قاصدکها خبر ميدن
عشق گل و پروانه ها
منو ببر، منو ببر
منو ببر، منو ببر
| Design By : Night Skin |




