خورشید سوزان
عشق در لحظه پدید می آید، دوست داشتن در امتداد زمان . عشق معیارها را در هم می ریزد ، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا میشود عشق ویران کردن خویش است و دوست داشتن ساختنی عظیم . عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناختن سرچشمه می گیرد عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه ای از قوانین طبیعی است عشق فوران می کند چون آتشفشان و شره می کند چون آبشاری عظیم دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه بر بستری با شیب نرم . عشق ، دق الباب نمی کند ، حرف شنو نیست ، درس خوانده نیست ، درویش نیست،حسابگر نیست ، سر به زیر نیست ، مطیع نیست ، دیوار را باور نمی کند/کوه را باور نمی کند ، گرداب را باور نمی کند ، زخم دهان باز کرده را باور نمی کند ، مرگ را باور نمی کند؛ و در آخر سربازی نرفته نیست؛ دشمن هم نیست . *عشق موجی است بی دریا *عشق افسانه ای است گنگ *عشق سوختن وخاکستر شدن است دوست داشتن برتر از عشق است... عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن عشق یعنی سرورای آویختن عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی عطر گلهای سفید عشق یعنی یک بغل دلدادگی عشق یعنی اینکه بدونی منتظر تلفن شماست. عشق یعنی یه نفر دیگه هم آرزوهات رو بدونی. عشق یعنی بدانی که چه خواهد گفت. عشق یعنی وقتی نیست به یاد خاطرات اون لبخند بزنی. عشق یعنی به خاطر اون پا روی دلت بزاری. عشق یعنی تفاهم در مشکلات. عشق یعنی بدونی که نمیشه اما نتونی ترکش کنی. عشق یعنی وقتی دیدیش تنت آنقدر گرم بشه که دکمه پیراهنت رو بازکنی یا آستینت را بالا بزنی. عشق یعنی فرار از تیرس نگاه معشوقت حتی در تابلو ترین نقطه دنیا. عشق یعنی وقتی سفر رفتی توی جیبت قلبشو با خودت ببری. عشق یعنی چیزی رو شریکی خوردن. عشق یعنی آرامش در کنار معشوق حتی در هنگام درد. عشق یعنی فراموشی درد یک جراحت. عشق یعنی فراموشی معشوق................. میدانم بر نخواهی گشت زمان همه چیز را پشت سر خواهد گذاشت میدانم که بر نخواهی گشت چه اتفاقی بین ما افتاد هرگز تکرار نخواهد شد هزاران سال کافی نخواهد بود برای من که خاطرات تو در ذهنم محو شوند و اکنون این جا هستم میدانم که میگذارم فرار کنی میدانم که تر ا گم خواهم کرد هیچ چیز نمی تواند همان طور که پیشتر بود باشد یک هزاره میتوانست برای تو کافی باشد که مرا ببخشی من این جا هستم عاشق تو حذف شده از عکسها و دفترچه های خاطرات و تمام چیزها و یادگاریها نمی توانم در ک کنم دارم دیوانه میشوم و از خودم دلقک بازی در میاورم نامه هایی که نوشتم هرگز نفرستادم نمی خواستی که مرا بشناسی نمیتوانم قبول کنم که چقدر من ابله بودم مسله اصلی گذشت زمان و وفاداری من است اگر هنوز در باره من فکر میکنی مطمئنا میدانی که من هنوز منتظر تو هستم . تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم قلبم را بخشیده ام اما سینه ام جای خالی اش را نمی پذیرد ، خواستم بگویم پسش بدهید اما زبانم در این تردید سوخت پس عاشقی را در آغوش گرفتم بی قلب تا اینکه فهمیدم عاشقی همه چیز است ! تا دل مییاد عادت کنه آخر قصه می رسه تا عشق می یاد جا باز کنه فصل جدایی می رسه تا دل می یاد دل ببازه خونه ی عشق رو بسازه زمونه دست به کار می شه بساط رو بر هم می زنه چه می شه کرد که عاشقی یه درده بازی روزگار براش یه رنگه جدایی و حسرت و غم نصیبه شاید که تقدیر من هم همینه غر بت و بی پناهی بی دومه زندگی بی نام تو هم هرومه تنها پناهگاه منی تو خدا هر که بره تو رو دارم ای خدا نمی خواهم به جز من دوستدار دیگری باشی برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی، نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری ببیند، نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند، نمیخواخم کسی نقش چهرات در خاطرش ماند، نمیخواهم نگاهی در نگاه تو در آمیزد ، نمیخواهم به غیر از من بگیرد دست تو دستی ، نمی خواهم کسی یارت شود در ره مستی ، نمیخواهم به جز من یار کسی باشی گل نازم !!!!! نمیخواهم خار و خسی باشی ، نمیخواهم کسی با یار من سخن گوید اگر چه قاصدم باشد که تا پیغام من گوید عشق یعنی تا ابد آبی شدن عشق یعنی لحظه ای بارانی و لحظه ای شفاف و مهتابی شدن عشق یعنی لذت یک آرزو عشق یعنی یک بلای ماندگار عشق یعنی هدیه ای از آسمان عشق یعنی یک صفای سازگار عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن عشق یعنی لحظه ای خندیدن و سال ها اشک ندامت ریختن گفتم که چه شد شیشه دل گفت شکستم گفتم که چرا؟ خنده کنان گفت که مستم گفتم که مرو از نظرم گفت که بس کن بس نیست که در ریشه تنگ تو نشستم زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت حقیقت تلخ است نه به تلخی انتظار وانتظار سخت است نه به سختی جدایی گفتم چه بنویسم برای آن کس که دوستش دارم گفتم بنویس بی تو هرگز فردایی ندارم خواسته های انسان هر چه قدرهم کم باشدارزش تلاش دارد به خویشتن بیاموزکه همه چیزرا دوست داشته باشی و چیزی به نام تنفر از وجودت بیرون کن.اگر درکاری شکست خوردی علت آن در وجود خویش جستجو کن.هیچ کس در این دنیانمی تواندشمارو غمگین..مضطرب و افسردهکند جزخودشما. اینجا من هستم و سکوتی محض سکوتی شکسته و در هم بخاطر هر روز ندیدن تو اینجا من هستم ِ تهی از زندگی و روزمره گی خالی تر از همیشه ِ با کلافی در هم و پیچ در پیچ معنی سکوت را با چشمانم برایت بارها فرستاده ام اینجا من هستم و سازی مبهم اینجا من مانده ام تنها در پس اندوه صدای کهنه ساز من هستم و گلی پر پر شده از عشقی کور من هستم و یکرنگی شکسته ام اینجا در شهری دور من مانده ام و انتظار هر لحظه که میایی در شهری خاک گرفته و غروبی دلتنگ که سینه ام را هر آن میدردد اینجا من مانده ام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است من هستم سیمای شکسته تر از همیشه اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان مشکی ات تو چه خوب باشی چه بد برای من مقدسی توی غربت شبام تو بهترین همنفسی نامه های مبهمت قلبمو آروم میکنه حس نزدیک بودنت چشمامو مرطوب میکنه عشق آن نیست که یک دل به صدیاردهی عشق آن است که صددل به یک یاردهی دوست آن نیست که هرلحظه کنارت باشد دوست آن است که هر لحظه بیادت باشد روزگاری است که در اینکوچه گرفتار توام با خبر باش که در حسرت دیدار توام گفته بودی که طبیب دل هر بیماری پس طبیب دل من باش که بیمار توام دوستی چیست؟ دوستی آغازی بی پایان. فصلی بی خزان.آتشی بی خاکستر. بامدادی بی شام.و تولدی دیگر است. مرا صدبار از خود برانی دوستت دارم به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل از وفا کردن مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم
*عشق لطفی است بی معنا
پرنده را دوست دارم نه در قفس
عشق را دوست دارم نه برای هوس
تو را دوست دارم تا آخرین نفس!!!
من این جا هستم
عاشق
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


