تبليغاتX
خورشید سوزان


خورشید سوزان

تو را میخواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغ اسیرم

زپشت میله های سرد و تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید

ومن نا گه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این ز ندان خامش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

زپشت میله ها هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر میکنم آواز شادی

لبش با بوسه می آید به سویم

اگر ای آسمان خواهم که یک روز

از این زندام خامش پر بگیرم

به چشم کودکی گریان چه گویم

زمن بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان میکنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان میکنم کاشانه ای را

 

 

نوشته شده در 87/01/19ساعت 10 توسط خورشید تابناک| |


Design By : Night Skin