خورشید سوزان
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش کتاب عشق است . ساده ترين درس زندگي آن است : هرگز کسي را ميازار. محبت خرجي ندارد , در حالي که همه چيز را خريداري ميکند . خوشبخت کسي است که خدا دلي پر عشق به او ارزاني کرده است وقتي قدرت عشق غلبه کند بر عشق به قدرت , اون وقته که دنيا طعم صلح رو مي چشه . بهتر اينه که غرورت رو به خاطر عشقت فراموش کني تا عشقت رو به خاطر غرورت کاش کنارم بودی.کاش باران همچنان می بارید. منتظر باش . برمی گردم. با دستهایی پر از تو . دلی خالی از خود. با سیبی سرخ . منتظر باش. بر می گردم. با تابلویی نقش شده از من ، در کنار تو . بومت را بشکن . مرا نقش کن. من ، تنهایی هستم زندگي همچون يك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو درآن غرق . اين تابلو را به ديوا ر اتاق مى زنى ، آن قاليچه را جلو پلكان مى اندازى، راهرو را جارو مى كنى، مبلها به هم ريخته است مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى در آشپزخانه واويلاست وهنوز هم كارهات مانده است . يكي از مهمان ها كه الان مى آيد نكته بين و بهانه گير و حسود و چهار چشمى همه چيز را مى پايد . از اين اتاق به آن اتاق سر مى كشى، از حياط به توى هال مى پرى، از پله ها به طبقه بالا ميروى، بر ميگردى پرده و قالى و سماور گل و ميوه و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و شهين ....... غرقه درهمين كشمكشها و گرفتاريها و مشغوليات و خيالات و مى روى و مى آ يى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر پيچ پلكان جلوت يك آينه است از آن رد مشو...! لحظه اى همه چيز را رها كن ، خودت را خلاص كن، بايست و با خودت روبرو شو نگاهش كن خوب نگاهش كن ا و را مى شناسى ؟ دقيقا ور اندازش كن كوشش كن درست بشنا سي اش، درست بجايش آورى فكر كن ببين اين همان است كه مى خواستى با شى ؟ اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوريتر و مهمتر از اينكه همه اين مشغله هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره و تكرارى و زودگذر و تقليدى و بي دوام و بى قيمت را از دست و دوشت بريزى و به او بپردازى، او را درست كنى، فرصت كم است مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟! چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد. آن جا به آسمان به سقف نیلگون آنجا که شب ماه بر قندیل آسمان می رقصد وشمع دان بر شاخک امروز شادی ها مرا تنها گذاشته اند اکنون من چون آزاد مردی در برابر تلخی ها و توفان های سخت وسهمگین زندگی ما چون زدردی پای کشیدیم کشیدیم می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند جوانمردی در صحرایی می گذشت . سنگی را دید که به سان قطره های باران پیوسته ازو همی چکید . ساعتی در آن نظر می کرد ... رب العالمین از کرامت آن دوست سنگ را به آواز آورد . ![]()
زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن سعي كن هميشه طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته برميگردي نيازي به پاك كن نداشته باشي. بزرگترين سد در برابر صميميت اين است که فکر کنيم ديگران نيز جهان رامانند ما مي بينند به ياد داشته باش طرز فکر اشتباه به از دست دادن چيزهاي بسياري منجر مي شود هر گاه در مورد چيزي ترديد داشتي لبخند بزن
![]()
مگذار که عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود! مگذار که حتي آب دادن گل هاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود ! عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست . پيوسته نو کردن خواستني است که خود پيوسته خواهان نو شدن است و دگرگون شدن تازگي ، ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
![]()
![]()
![]()
اختران در پرند کهکشان ها سوسو می زنند...به آنجا بنگر صدایی امید بخش وخدایی به گوش
می رسد.میدانی چه می گوید؟
اشک مریز گریه مکن تو نیز چون دیگرانی...بدانکه خوشبختان جهانهرگز عاشق نبوده اند
چنان که عاشقان بزرگ هرگز خوشبخت نبوده اند
امروز غم ها بر من ناز می فروشند
امروز در آسمان زندگی ام خورشید اقبال طلوع نمی کند
امشب چشمه سار های اشک رسوب کرده اند
امشب ابر های تیره مانع در خشیدن ماه وستارگانند
امشب دوستان ودشمنان چون یاران دیرینه بر من هجوم آورده اند
با نهایت قدرت واراده موانع بی شمار را پشت سر می گذارم وچون کوهی از پولاد در کوره راههای مغیلان رای زندگی پیش می روم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امید زهرکس که بریدیم بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه ی بامی که پریدیم پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی تو رمیدیم رمیدیم
بزم تو نه باغ ارم ونه خلد برین است
انگار که دیدم ندیدیم ندیدیم
صد باغ بهار است صلای گل وگلشن
گر سنبل یک باغ نچیدیم نچیدیم
سر تا بقدم تیغ دعایم وتو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم رسیدیم
وحشی سبب دوری واین قسم سخن ها
آن نیست که ما هم نشنیدیم نشنیدیم
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
سنگ گفت : هزاران سال است که خداوند مرا بیافرید و از بیم قهر او و سیاست خشم او چنین می ترسم و اشک حسرت همی ریزم ...
آن جوانمرد گفت : بار خدایا ! این سنگ را ایمن گردان . جوانمرد برفت ، چون باز آمد همچنان قطره ها می ریخت . در دل او افتاد که مگر ایمن نگشت از قهر خدا !
سنگ به آواز آمد که : ای جوانمرد ! مرا ایمن کرد ، اما در اول اشک همی ریختم از حیرت و بیم عقوبت و اکنون همی ریزم از ناز و رحمت![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


