تبليغاتX
خورشید سوزان


خورشید سوزان

تموم خاطراتت یادم میاد

یاد اون روز که دلت میگفت منو میخواد

اگه تو نمونی پیشم دیونه میشم

آخه من چی کار کنم تو بمونی پیشم

فکر تو یه لحظه از سرم نمیره

من میگم میمونی اما دل میگه میره

نزار تا قصه مون این جوری تموم بشه

میدونم تو میری مهرم حروم میشه

بگو حرفت چیه ؛ آخه دردت چیه

تازه اول راهیم ، خداحافظی چیه

می دونستم میری و تنهام میزاری

تو که از حال دلم خبر نداری

می دونستم آخرش این جوری میشه

یکی مون تنها میمونه واسه همیشه

نوشته شده در 87/03/21ساعت 9 توسط خورشید تابناک| |

چشماي تو براي من عالم زندگانيه
رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
من ميميرم اگه تو پيشم نموني
رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

نوشته شده در 87/03/21ساعت 9 توسط خورشید تابناک| |

میدونی خوشگل من دوست دارم

همیشه عکس تورو روی قلبم میزارم

میدونی فقط تو رو دارم روی زمین

اینم نشونش بیا اسمتو تو روی سینه ام ببین

میدونی عشق منی همیشه تو قلب منی

میدونم دوستم داری اشک منو در میاری

آخه تو چقد ادائو ناز داری

میتونی عشق منو توی قلبت بکاری

نوشته شده در 87/03/21ساعت 9 توسط خورشید تابناک| |

چو اسير دام توام..

رام توام ای محرم رازم

منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم

ای فتنه بکش يا بنوازم

بی گناهم بده پناهم...

کز موی تو آشفته ترم

کن نگاهی به خاک راهی ...

ای سایه لطفت به سرم

چه کنم ... عشقی غیر از تو نخواهم

به خدا ... محنت ريزد ز نگاهم

اميدم کو ... جدا از او
...


پرپر شده ام ...خاکستر شده ام

 

نوشته شده در 87/03/19ساعت 10 توسط خورشید تابناک| |

به نام خالقي كه تنهاست ولي تنهايي را براي مخلوقاتش نمي پسند

دختر کوری توی این دنیای نامرد زندگی می کرد , این دختره عاشق يه پسري بود
دختره همیشه می گفت:اگه من بینا بودم همیشه با اون می موندم , یه روز یکی پیدا شد و چشماشو داد به دختره وقتی که دختره بینا شد دید که اون پسر کوره ,بهش گفت که من دیگه تورو نمی خوام برو...
پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند زیبایی زد و گفت : مراقب چشمای من باش

نوشته شده در 87/03/19ساعت 10 توسط خورشید تابناک| |

 

 

در زير

نور رقصان مهتاب

ديدمت خرامان

ميروي به سويي ...

خواستمت چيزي گويم ،

صدايت كردم و

آمدم بسويت ...

شنيدي ،

ايستادي ،

ديدي ،

اما رفتي ...

باز صدايت كردم و

دويدم بسويت ،

اما تو رفته بودي ...

مي انديشم ... :

روياي شيريني بود

امدنت و رفتنت ...

 

آمدي و رفتي ... باز مثل خوابي شيرين ، كه تنها نامي ميماند در پس خاطره مانده از حضورت ... شايد همان سفر كرده باشي كه در فقايت سرودم : سفر بسلامت باد را ...

 

نميدانم ... ميداني كه نميدانم در پس چرخه روزگار و تعويض گردش ايام ، چه نهفته است و چه نامي در صفحه روزشمار زندگاني حك ميگردد ... كاش ميدانستي و ميگفتي تا بدانم ...

 

و چنين شد كه باز گفتم ، شايد اين بار در دلم ، كه انقدر فغان كردم كه ديگر حوصله اي جاري نيست براي شنيدنش ...

 

ميشنوي ... ؟ صدايي مي ايد ... شايد تو را فرياد ميزند ...

نوشته شده در 87/03/16ساعت 9 توسط خورشید تابناک| |


Design By : Night Skin