تبليغاتX
خورشید سوزان


خورشید سوزان

براي رسيدن به تو سوگندها نوشتم بروي گلبرگ هاي زيباي گل شقايق

وحال براي رسيدن به جدايي اشکم را با ياد تو مي ريزم و عشقم را با ياد

شقايق پرپر مي کنم تا فراموش کنم لحظه هاي با تو بودن را

****************

زندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ي تو

 گريه ي من است ؟ مرگ حرفي نزد!!! زندگي دوباره گفت : من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي مرگ ساکت بود زندگي گفت : رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟

اما مرگ تنها گوش مي داد زندگي فرياد زد : ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده اي

نوشته شده در 87/05/05ساعت 8 توسط خورشید تابناک| |

در میان مردمان چه حقیرند آنانی که نه جرات دوست داشتن دارند، نه اراده‌ی دوست نداشتن، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن و با این حال مدام شعر عاشقانه می‌خوانند...

                   * * * * * * * * *

بی تو امشب باز يک گوشه نشستم در خيالم آمدم پيش تو و گفتم که خستم از همه چيز و همه کس به تو گفتم های های گريه کردم زار زار ناله کردم گفتم اينجا غصه دارم هيچکس را هم ندارم از همه چيز و همه کس من گسستم با همين دستهای بستم مثل اينکه کودک هستم از تو پرسيدم تو ميدانی که هستم؟ تو به من خنديدی و گفتی که باز هم در اين دنيای زيبا چشم بر خوبيها بستم

                  * * * * * * * * *

ای کاش جدایی نبود.......

عزيزم زندگي هميشه بهار نيست

گاهي ابر خزان بر آن سايه مي افکند

و دست بي وفايي روزگار با وفا ترين دوستان

را از هم جدا مي کند

اگر روزي چنين شد تو نيز به اين نوشته بنگر

وبخاطر خاطراتم اشک بريز...؟

زندگي زيباست عشق روياست محبت تنهاست دوستي از همه والاست

از آن زماني که هنر دوستي را فهميدم فقط تو را مي بينم

که تکه گاهي از محبت هستيم و من در اين ميان

چون پرندگان آشيان گم کرده در جستوجوي پناهگاه مطمئن تو را يافتم

دوري ات را نمي توان تحمل کرد ولي چه توان کرد

که رسم روزگار چنين است

نوشته شده در 87/05/04ساعت 17 توسط خورشید تابناک| |


Design By : Night Skin