خورشید سوزان
رفيقان اين زمان لاف از رفاقت ميزنند..در حريم عاطفه نقش شقاوت ميزنند مردمي نا مردمندو سخت لبريز از ريا..باهمه بي ريشگي دم از اصالت ميزنند از کعبه کليسا نشينم کردي، آخر در کفر بي رقيبم کردي، بعد از دوهزار سجده بر درگه دوست، اي عشق چه بيگانه ز دينم کردي ============================================ می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش از تو ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب ‚ خوینن دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل بر کناره ی زرین آن فرو می ریزم..اما روزی فرا می رسد که دست مرگ نقاب از دیدگان ما بر می دارد و آنچه را در زندگی مورد علاقه ی شدید ما بوده از ما می گیرد ..آنوقت است که می فهمیم>>جام زندگی از اول هم خالی بوده و ما جز باده ی خیال چیزی ننوشیده ایم .....آآه. نمی دانم چرا وقتی به صورتت نگاه می کردم و در چشمان دلربایت خیره می شدم آرزوهای خفته ام بیدار گشته و آهها و نواهای عمیقی از سینه بیرون می دادم... تو جلمه سفید بر تن کرده .گیسوان همچون طلای خود را بیرون نهاده و به دست باد سپرده و دل مرا به دنبال انها دوانژنموده بودی....!
به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند باد وصال
ناله می لرزد ، می رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من
| Design By : Night Skin |


