تبليغاتX
خورشید سوزان


خورشید سوزان

 

رفيقان اين زمان لاف از رفاقت ميزنند..در حريم عاطفه نقش شقاوت ميزنند 

 مردمي نا مردمندو سخت لبريز از ريا..باهمه بي ريشگي دم از اصالت ميزنند

 

از کعبه کليسا نشينم کردي، آخر در کفر بي رقيبم کردي،

بعد از دوهزار سجده بر درگه دوست، اي عشق چه بيگانه ز دينم کردي

============================================

می روم خسته و افسرده و زار         سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما             دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور           شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق          زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم             ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم              تا از این پس نکند باد وصال
 ناله می لرزد  ، می رقصد اشک       آه بگذار که بگریزم من 

 از تو ای چشمه جوشان گناه           شاید آن به که بپرهیزم من

 بخدا غنچه شادی بودم                   دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم صد افسوس               که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست                می روم خنده به لب ‚ خوینن دل 

می روم از دل من دست بدار           ای امید عبث بی حاصل

نوشته شده در 87/05/20ساعت 15 توسط خورشید تابناک| |

تو کوچمون صدای تو صدای خنده های تو دیگه شنیده نمی شه رفتی برای همیشه چشات برام یه قصه گفت یه قصه از یه غصه گفت یه قصه از جدایی ها آخر آشنایی ها گفتی قفس تنگه برات رنگا چه بی رنگه برات گفتی هوای تازه نیست خونه برات اندازه نیست گفتی دیگه خسته شدی طاووس پربسته شدی گفتی که آغاز می خوای سرود پرواز می خوای. می خوای بری به اوجها رو بال نرم موجها گفتی که عشق من کمه حرفام برات پراز غمه تو سینه قلب من شکست رو بوم دل غروب نشست انگار دارم خواب می بینم مهتاب و رو آب می بینم چگونه باور بکنم غصه رو از بر بکنم عطر تنت تو خونه نیست تو زندگیم بهونه نیست.عکست هنوز رو طاقچمه انگار باهام حرف می زنه اما نمی دونه دارم از غصه دیوونه می شم خدا کنه صدای من صدای گریه های من یه روز به گوشت برسه بهت بگه دیگه بسته.....
نوشته شده در 87/05/19ساعت 12 توسط خورشید تابناک| |

با دیدگانی فرو بسته لب بر جام زندگی نهاده و اشک سوزان

بر کناره ی زرین آن فرو می ریزم..اما روزی فرا می رسد که

دست مرگ نقاب از دیدگان ما بر می دارد و آنچه را در

زندگی مورد علاقه ی شدید ما بوده از ما می گیرد ..آنوقت است که

می فهمیم>>جام زندگی از اول هم خالی بوده و ما جز باده ی

خیال چیزی ننوشیده ایم .....آآه.

نوشته شده در 87/05/16ساعت 11 توسط خورشید تابناک| |

آن هم شبی بود

نمی دانم چرا وقتی به صورتت نگاه می کردم و در چشمان دلربایت

خیره می شدم آرزوهای خفته ام بیدار گشته و آهها و نواهای

عمیقی از سینه بیرون می دادم...

تو جلمه سفید بر تن کرده .گیسوان همچون طلای خود را بیرون

نهاده و به دست باد سپرده و دل مرا به دنبال انها دوانژنموده بودی....!

نوشته شده در 87/05/16ساعت 11 توسط خورشید تابناک| |


Design By : Night Skin