خورشید سوزان
زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ یک درختِ پیرم و سهم تبرها میشوم مرده ام، دارم خوراکِ جانورها میشوم بیخیال از رنجِ فریادم تردّد میکنند باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها میشوم با زبان لالِ خود حس میکنم این روزها همنشین و هم کلامِ کور و کرها میشوم هیچکس دیگر کنارم نیست، میترسم از این اینکه دارم مثل مفقودالاثرها میشوم عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه ای میکُشم خود را و سرفصلِ خبرها میشوم ...!
مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو
. مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟
زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟
مرد شرمنده شد و رفت..
خودم.. اما.. این قصهها را باور ندارم.
پایان یک معنا دارد.
نقطه سرخط.
شاید هم.. نقطه آخر خط.
من میدانم که مرگ یک کاما نیست.
که بخواهم در انتظار ادامه چیزی، حرفی بمانم.
برای من مثل همه آدمها، چه خوب، چه بد، چه عاقل، چه عاشق، چه خانم، چه سلیطه، رفتن و پایان و زمستان و مرگ همگی در قامت یک نقطه ظاهر میشوند.
نقطه سرخط؟
نقطه آخر خط؟
| Design By : Night Skin |


