تبليغاتX
خورشید سوزان


خورشید سوزان

دلتنگم و از گفته ام افسوس بارد .

حیرانم  و از دیده ام اندوه ریزد

بی تابم و تاب پریشانی ندارم

خاموشم و از سینه ام فریاد خیزد

در ظاهر آرام من طوفان عشق است

در خنده ی من گریه ی تلخی نشسته است

من د ر حصار بخت بد فرجام اسیرم

از چارسو برمن در امید بسته است .

روزی من واو همرهان شاد بودیم

آوای ما هرسو طنین انداز می شد

تا دست او در دست عشق آلود من بود

درهای شادی بررخ ما باز می شد

در کوره راه زندگی گم کردم او را

در خود نمی بینم توان جستجویی

می خوانم اورا با صدایی ضجه آلود

اما جوابی بر نمی خیزد  زسویی

نوشته شده در 87/08/27ساعت 19 توسط خورشید تابناک| |


Design By : Night Skin