خورشید سوزان
سلام بر خدای عزیزم... باز دوباره شب شد ؛ لحظات زیبای مرموز هستی فرا رسید... شب شد و بی قراری انسانِ تنها... شب شد و زمان نجوای شبانه... ای تدبیر کننده ی هستی! ای که آفریدی جهان را و آن را به اراده ی خود نگه می داری... لحظات زیبای با تو بودن را از انسان های خاکی مگیر ؛ چرا که انسان جدا مانده از تو ، تنها با بودن ِ با تو آرام می گیرد... ای زیبای هستی! ای که بوی تو سراسر عالم وجود را گرفته و تنها کمی احساس و شعور می خواهد تا ترا احساس کند... آن لحظه ایی که بوی تو به مشام ما می رسد، به آن می ماند که انسان گمگشته ی خود را یافته است؛ مست و بیخود شده به این سو و آن سو می رود...گویی در حریم ِ حرم ِ یار سکنی گرفته...همچو کودکی معصوم که وارد مکان مقدسی شده... بی دغدغه و خیال و بدون هیچ ناامنی، فقط و فقط ترا احساس می کند و می خواهد پرواز کند، می خواهد اوج گیرد ودر همان دم جان از بدنش خارج شود و به تو ملحق گردد... ای مهربانترین! ای صبورترین!... بر بندگان گنهکارت ببخش و آنها را هدایتی عطا کن که در پناه تو راه را گم نکنند...و این بنده ی ضعیف را عاقبت به خیر نما و به گونه ایی نشود که در آخرِ کار با باری از گناه به سویت آید... برای این بنده ی گناهکارت چیزی دردآورتر از جدایی تو نیست... خدایا ببخش مرا؛که دوباره می نویسم؛ چرا که نه من و نه قلمم لیاقت نوشتن از تو ندارد... چشمانم اشکبارست، چشمانم حیرانست، نمی دانند چگونه چو منی نالایق آنها را به هر سو می کشاند... دست هایم لرزانند ، پاهایم بی قرارند، نمی دانند چگونه منی خطاکار آنها را به راهی می برد که گریزانند... قلبم نالان است و مغزم درگیر... و همه از منی گناهکار می پرسند: "مگر خدای مهربان از تو چه خواسته که اینگونه ما را عذاب می دهی"...خدایا خودم هم حیرانم که چگونه از چو تویی دورم، از چو تویی مهربان مهجورم... ای حلاوت دل های خسته! ای بهترین پناهگاه انسان بی پناه! پناهم ده، با بار عظیمی از گناه؛ که اگر چو تویی بزرگوار مرا نبخشایی ، پس خطاکاری چو من به کجا امان آورد... ای بزرگی که تمام خطاهای من در پیشگاه عظمتت قابل چشم پوشیست!، به خاطر بزرگی ات ، عذابم مده... اگر می خواهی عذابم نمایی پس بسوزانم ولی من حتی در سوختن تنم هم به یاد ت خواهم بود.پس بسوزانم ولی هرگز یادت را از من مگیر... چشمانم اشکبارست... روزی از روزها، شبی از شب ها، خواهم افتاد و خواهم مرد، اما می خواهم هرچه بیشتر بروم. تا هرچه دورتر بیفتم، تا هرچه دیرتر بیفتم، هرچه دیرتر و دورتر بمیرم. نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه، پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمان، افتاده باشم و جان داده باشم، همین ****************** دلم تنگ است... به دنیای تنهایی ام پناه آورده ام؛ همان دنیایی که همیشه ی زمان ها در آن آرام می گیرم... در این دنیا آموختم تنها آمدن، تنها بودن و تنها رفتن را... این سرنوشت غم انگیز انسان است... در این میان هرچه انسان از دنیای فراموشی بیشتر فاصله می گیرد، تنهاتر می شود و هر چه روح فراخ تر می گردد، غمگین تر می شود و محزون تر ... سر در گریبان غم و چشم در افق دوردست خدا کرده ام و از این فاصله می نالم... غمگینم به خاطر غم دیگران؛ انسان های تنهایی که جزء خدا کسی ندارند تا درد دلٍ بی تابشان را چو من با او گویند... و این است سرگذشت انسان، انسانِ عاشق آفریده شده ی خدا... و همیشه عشق در جدایی معنا می یابد... عاشق سینه چاک می باید در فراق و جدایی از معشوقش جدا نباشد... در زمان هایی که نمی بیندش، ناله سر کند و در وصال تنها نظاره... در دوری فریاد برآوردن و در لحظه ی رسیدن تنها نگاه دوختن و فرصت را غنیمت شمردن و محو شدن در او، شیوه ی دلباختگان است... خدایا! غمم را ز چشمم نمی خوانی؟!... خدایا عاشقم و مزد چنین عاشقی، تنهایی است، تنهاییی بهتر از تمام با هم بودن ها... آی عشق می کنی دوباره گمراهم دردا من جوانی را به سر کردم تنها از دیار خود سفر کردم دیریست قلب من از عاشقی سیر است خسته از صدای زنجیر است دریا اولین عشق مرا بردی دنیا دم به دم مرا تو آزردی دریا سرنوشتم را به یاد اور دنیاسرگذشتم را نکن باور من غریبی قصه پردازم چون غریقی غرق در رازم می روم تنها به صاحل ها تا بیابم خلوت دل را روی موج خسته ی دریا می نویسم اوج غم ها را
| Design By : Night Skin |


