خورشید سوزان
کاش به فکر اونا باشیم که از این زمونه سیرن اونا که تو عصر آهن ، تشنه ی یه جرعه یادن وقتي كه مُردم روي سنگ قبرم حتي يه شاخه گل برام نذاريد زنده بودم كسي بهم گل نداد فهميده بودم همه بي مراميد هميشه در حسرت قطره بارون كه وقتي زنده بودمم نباريد گريه وزاري نكنيد بي خودي تو سختيام اشكي بهم نداديد اينك كه مردم لا اقل تا ابد بذر محبت بين هم بپاشيد منو گذاشتيد زير خروار خا ك لطفا با ديگران اينطور نباشيد ************************* قطار آدمیت در عبور است ولیکن آدمیت دورِ دور است در آن ریلی که مشتی سنگ دارد حکایت از دلای تنگ دارد و آن سوت قطار بی خدایان به این معنا که عمرت رو به پایان اگرچه این قطار در یک مسیر است ولی واگن به واگن دل اسیر است و تونل های این راه پر از سنگ چو مهری است بر دنیای بی رنگ همین کوه بلند و خیلی دیرین نشان مرگ فرهاد است و شیرین و روزی این قطار نابود گردد تمام این مسیر چون دود گردد و زاد و توشه ی انسان بماند و آن هنگام خدا فرمان براند و این است یک قطار آسمانی دعا کن تا ابد در آن بمانی اگر بعد از مرگم از تو پرسیدند : آن وجودي را كه زماني با تو ميديدند كه بود؟ من از کجا شروع کنم وقتی سرآغاز ندارم یک قلم و یک کاغذ و یک درد همیشگی نمیشه با نوشته ها که همه دردها رو بگی یه بغض خام توی گلوم یک دنیا حرف نا تموم آرزو ها پشت سرم نگاه من به روبروم حرفهای پر شکایتی رو کاغذ های خط خطی از من فقط مونده به جا قلب پر از شکایتی این کاغذای خط خطی نامه دردای منه جای پای اشک من از گریه های نم نمه غمی نشسته تو دلم اشک چه زیبا شده باز ترانه هام زمزمه مستی شبها شده باز غم شکستن روبروم که عاشقانه دیده ام با اشک غزل شکفتم با بغض غزل چیده ام از کس گله نمیکنم شکایت از دل منه دلم هنوز در حسرت یک آرزوی باطله اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم این شعر تا ابد با تو خواهد زیست حتی وقتی که من دیگر نباشم یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند عاشقانت تو را ترک می کنند اما شعر عاشقانه همیشه با تو خواهد بود پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم! شعری از اعماق جان٫ که مرا به یاد تو آورد...... شعری که همیشه با تو بماند
کاش که دست کم نگیریم ، اینجور آدما زیادن
نذاریم که تو چشاشون ، بشینه دونه ی اشکی
اونا فانوسن و خاموش ، آره فانوسای مشکی
دنیاشون شاید یه شهره ، خالی از قهر و دو رنگی
توی سینشون یه قلبه جای این دلای سنگی
چهرشون شاید به ظاهر مثل دیگران نباشه
اما نور مهربونی ، توی شهرمون می پاشه
غم چشماشون عجیبه ، توی خاطرا می مونه
ما ازش خبر نداریم ، چیزی رو که اون می دونه
توی این عصر پر از درد، خیلی آدما یه دنیان
خیلیا تو جمع دنیا ، بی قرار و تک و تنهان
زیر سایه ی سلامت ، هواشونو داشته باشیم
توی جمع بی قرارا ، عطر خوشبختی بپاشیم
به بهونه ی زمونه ، نذاریم که برن از یاد
بذاریم زنده بمونن ، مثل عشق پاک فرهاد
قصه ی فانوس مشکی ، صحبت دیروز و فرداس
قصه شون مال حالا نیست ، از حالا تا ته دنیاس
نمی گم با این ترانه ، گل کنه محبتامون
جایی رو باید بگیرن ، همیشه تو فرصتامون
این ترانه یه اشارست به دلای خواب و بیدار
که به یاد اونا باشیم همه به امید دیدار
غم تنهایی رو باید از نگاهشون بخونیم
خدا خیلی مهربونه ، اگه ما بنده ی اونیم........
بگو: دنيايي از عشق بود كه درحسرت رسیدن به كرانه عشق مرد.
بگو: ديوانه ی بت پرستی بود كه بتش را ديوانه وار دوست مي داشت.
بگو: اشك در بدری بود كه به هيچ ديده اي به جز ديده ی من آشيان نداشت.
بگو: برای اندك زمانی با من بود ولی تا آخرين لحظه هايش می گفت:
تــا ابـــد دوستت دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


| Design By : Night Skin |




