خورشید سوزان
سلام بر خدای عزیزم... باز دوباره شب شد ؛ لحظات زیبای مرموز هستی فرا رسید... شب شد و بی قراری انسانِ تنها... شب شد و زمان نجوای شبانه... ای تدبیر کننده ی هستی! ای که آفریدی جهان را و آن را به اراده ی خود نگه می داری... لحظات زیبای با تو بودن را از انسان های خاکی مگیر ؛ چرا که انسان جدا مانده از تو ، تنها با بودن ِ با تو آرام می گیرد... ای زیبای هستی! ای که بوی تو سراسر عالم وجود را گرفته و تنها کمی احساس و شعور می خواهد تا ترا احساس کند... آن لحظه ایی که بوی تو به مشام ما می رسد، به آن می ماند که انسان گمگشته ی خود را یافته است؛ مست و بیخود شده به این سو و آن سو می رود...گویی در حریم ِ حرم ِ یار سکنی گرفته...همچو کودکی معصوم که وارد مکان مقدسی شده... بی دغدغه و خیال و بدون هیچ ناامنی، فقط و فقط ترا احساس می کند و می خواهد پرواز کند، می خواهد اوج گیرد ودر همان دم جان از بدنش خارج شود و به تو ملحق گردد... ای مهربانترین! ای صبورترین!... بر بندگان گنهکارت ببخش و آنها را هدایتی عطا کن که در پناه تو راه را گم نکنند...و این بنده ی ضعیف را عاقبت به خیر نما و به گونه ایی نشود که در آخرِ کار با باری از گناه به سویت آید... برای این بنده ی گناهکارت چیزی دردآورتر از جدایی تو نیست...
| Design By : Night Skin |


